آنیلآنیل، تا این لحظه: 13 سال و 19 روز سن داره
آرادآراد، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره

آنیل ، دختر مهر و ماه من و آراد ، نفسم

خاطره زمینی شدن آراد عزیز

1394/9/11 18:46
نویسنده : مامان مهر
448 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دختر  عزیزم آنیل و پسر عزیزم آراد

 دو هفته مانده به تاریخ تقریبی زایمان دیگه نه خواب داشتم نه استراحت درست و حسابی. کارا واقعا

سخت شده بود. خم شدن محال. اضافه وزن زیاد و زیادی مایع دور جنین طبق تشخیص سونو گرافی و

پزشک حسابی  منو کلافه کرده بود. شکمم قلمبه طوریکه می پرسیدن دوقلو باردارم؟؟!!!

دوبار تست گلوکز دادم و شکر قند خون نداشتم. بابا که اسپانیا بود یه هفته با دایی علی مرتب با دستگاه

قندم رو چک می کردیم.  انقدر این بارداری زود برام گذشت که نگو شاید به خاطر اتفقات و سفر ها بود پیش

آمد. شکر که بدون مشکل دکتر 23 آبان رو وقت سزارین داد اما صحبت کردیم که آخر هفته باشه و 27 آبان روز

چهارشنبه  روز عمل تعیین شد.

نمی دونم چرا از بیمارستان و آمپول و جراحی و ... یه هراس افتاد تو دلم. نمی فهمیدم چرا بی هیچ مشکلی

استرس گرفتم. شاید برا مسئو لیت های بعدی بود فکر تو رو زیاد می کردم آنیل جان. نکنه در حق تو کوتاهی

شه. نکنه تو ناراحت شی.....

 

شب  عمل خوابم نمی برد. بغلم خوابوندمت و حسابی بوئیدمت و بوسیدمت. خیلی دوستت دارم دخترم.

چهار شنبه 27 آبان 1394 شما پیش آنا و دایی علی موندی و من و بابا راهی بیمارستان بهمن شدیم.

11 پذیرش شدم و جلوی بلوک زایمان با بابا خدافظی کردم و من موندم آراد عزیز..... تو دلم.

تو اتاق 3 نفره ای منتظر بودیم. یه خانم هفته 33 بود و برا تست NST آمده بود . یکی دیگه از 8 پذیرش شده

بود در انتظار اتاق عمل برا نینی دختر. و سومی من!!

پرستار اومد و سوالاتی برا پرونده پرسید و دو تا سونوی آخر رو ازم خواست که پیش بابا بود.  چون ظاهرا 37

هفته داشتم سزارین میشدم. خیلی داشت بهم سخت میگذشت از درد کمر اصلا راحت نبودم. سرم و سوند و 

تست بسیار دردناک آنتی بتوتیک و .... همه برام غول درد شده بود.

طبق قرار دکتر انصاری پور نزدیک ساعت 2 آمدند. از استرسم براشون گفتم . دستمو گرفتن و اطمینان دادن

مشکلی پیش نمیاد. و من راهی اتاق عمل شدم. بماند که از تخت اتاق تا برانکارد اتاق عمل مردم تا رفتم. کمر

راست نمیشد و پاهام همراهی نمی کردن. رفتیم راهرو اتاق عمل. از کادر بیهوشی آمدن بالا سرم و راجع به

روش های بیهوشی بی حسی بگن که گفتم انتخابم مثل دو سال پیش اسپایناله.

آقایی گفت چه روشنفکری!!!! خوب درد برا من بود خوب!!!!!

تخت اتاق عمل با برانکارد اختلاف سطح داشت اونم به سختی خودمو جابجا کردم. دیگه استرس شد تمام

وجودم. 

خنده دار بود می خواستم پاشم در رم!!!!!!!

محو افرادی رو میدیدم میان و میرن و صحبت می کنن. دکتر م رو دیدم دستکش دستش می کرد. بعد ازم

خواستم به کمرم قوس بدم سرم پایین و با دستام زانو هام رو فشار بدم و حرکت نکنم. که همه رو یادم بود و

 نگفته انجام دادم اما عرق از پیشونیم میریخت!!!

شاید برا همین 2 یا 3 باز تزیق موفق نبود بار چهارم کمرم سر شد. سریع به پشت خوابوندنم و پرده کشیده و 

بسمه الله...

تهوع مختصر گرفتم. اینبار دستامو به تخت نبستن!!!!! حکمتی بوده!!! چون احساس تنگی نفس کردم و اکسیژن

خواستم. کمی بعد احساس خارش تمام صورتمو گرفت. فک کردم از ماسکه اما به داروی بی حسی آلژی دادم و 

افت فشار..... یه آمپول زدن از شونم که هنوزم درد میکنه جاش!!!! دستام آزاد نبود می مردم.

برا همین آنتی هیستامینا تا دو روز گیج و خواب آلو بودم. خلاصه همه اینا طی دقایقی بود و صدای گریه آراد فضا

رو عوض کرد. گریه های قوی و مردونه و  صدای کادر که می گفتن ماشالا.....

آراد عزیزم ساعت 2:36 فرشته دیگه خونمون شد و منو مفتخر کرد مادرش باشم. 

پسرک عزیز مامان و بابا  4 کیلو 70 گرم وزن تولد شما بود. قد 51 و دور سینه و سر 35.5.

خدا رو شکر برای سلامتی تو.

لای یه پارچه سبز آوردنت جلو چشمام بوئیدمت بوسیدمت اما اثر داروها نمی ذاشت چشمامو باز کنم. 

خیلی خسته بودم و صحبت های کادر اتاق عمل رو انگار تو خواب و بیداری میشنیدم. چشمام بسته بود

اما خواب نبودم. 

می گفتن بیمار خیلی خسته شده! مثل ما!!!!

نفهمیدم دکترم کی خدافظی کرد و رفت . فک کنم بخیه هارو یه پزشک دیگه انجام داد.

اومدم ریکاوری از خارش  صورت و پلک هام داشتم می مردم و تزریق آنتی هیستامین ادامه داشت.

آراد جونمو باز آوردن دیدم. و منتقل شدم اتاق. هم اتاقیم خانم مونا نامی بود با نینی پسر 2 کیلو 700 گرمی 

ایشون هم مثل من فرزند اولشون دختر بود آدرینا 5 ساله و قرار بود شازدشون آدرین باشه.

ما اون لحظه برا آراد تصمیم قطعی نداشتیم

رادین  رهام  امیرسام ا مید  آرین کاندیداها بودن

آنا و دایی علی بیمارستان بودن و شما آنیل جون رفته بودی منزل مادر بزرگ پدری.

اولین شبی که از هم جدا موندیم و از سر ناچاری. دلم پیشت بود گلم. 

آراد عزیزم نینی آرومی بودی و گرسنه میشدی گریه می کردی حسابی . 

می گن مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید میترسه انقد نگران بودم وزن شما هم خوب پیش نره و تاریخ تلخ

وزن گیری برام تکرار نشه یه شیر آپتامیل گرفتم و یه وعده بهت دادم. البته شیر خومو خوب میخوری شکر خدا.

از پوشکات و مک های قوی اینو می فهمم و دلم سخت می گیره که هنوز نفهمیدیم چرا آنیل نمی خورد و

نمی خوره.

5 شنبه  ساعت 4 اینا کارای ترخیص انجام شد و 5 بود اومدیم خونه. من خیلی خواب آلو و خسته.  و هنوز با

حس خارش صورت. یه دوش گرفتم و دراز کشیدم.

مامان مینو گفت آنیل یه شب دیگه اونجا بمونه تا من بهتر شم. دلم نمیومد اما توان باز کردن چشامو نداشتم چه

رسد به تو رسیدگی کنم دختر نازم. و این شد شما دو شب مهمان مامان بزرگ شدی. و جمعه آمدی خونه و من

هنوز تلافی اون دو شبو در نیاوردم.

هفته اول عمل نپرسن که داغون بودم تمام وجودم درد بود. جای آمپول تو کمرم پشتم و پاهام. جای سوزنا تو

بازوهام. درد شکم. منو از پا در آورد و بدتر اینه نمی تونستم بخوابم بشینم  و خلاصه بد گذشت.

اما حضور شما دوتا دیدن ذوق آنیل وقتی آراد دست و پا میزد گریش وقتی آراد گریه می کرد. اینا زندگی رو

 جاری می کرد تو خونه.....

الان که مینویسم چهارشنبه 11 آذر ماه 1394  خیلی بهتر شدم و دقیقا 15 روز از تولد آراد میگذره.

ناف شما  شازده آراد خان 11 روزگی افتاد و تا به امروز نوزاد آرومی بودی شبا یکی دوبار برا شیر بیدار  میشی و 

اصلا دوس نداری بیدار باشی و تنها. تا گریه میکنی آنیل بدو بدو میاد و گهواره رو تکون میده و ما رو غرق خوشی

می کنه.

من و بابا خیلی دوستتون داریم 

 

خدای بزرگ شکر برا تمام خوبیها  زیباییها  و سلامتی ها که به من و خانوادم عطا کردی.

 

 

 

 

 

 

 

پسندها (2)

نظرات (1)

مامان آنیل
18 آذر 94 23:54
تبریک خانووومی خیلی مبارکه حضور آراد جان در زندگی تون ،انشالله کوچولوهاتون زیر سایه شما و پدرشون به بالاترین درجات علمی و دینی برسن ممنون از لطف و دعای خیرتون